ڪتیـبـہ نـبشـتــ

تبلیغاتــــ advertising

آخرین مطالب سایت ڪتیـبـہ نـبشـتــ


سپاهان درب
روسیه توان نظامی خود را در مناطق جنوبی تقویت می‌کند
ترکیه بودجه مالی ائتلاف مخالفان سوریه را قطع کرد
ارائه راهکارهای رفع موانع قانون مرخصی زایمان به سازمان برنامه و بودجه


مریز آبروی سرازیر ما را

به ما بازده نان و انجیر ما را

خدایا اگر دستبند تجمل ، نمی بست دست کمانگیر ما را

کسی تا قیامت نمی کرد پیدا

از آن گوشه ـی کهکشان تیر ما را

ولی خسته بودیم و یاران همدل

به نان ـی گرفتند شمشیر ما را

ولی خسته بودیم و می برد طوفان

تمام شکوه اساطیر ما را

طلا را که مس کرد،  دیگر ندانم

چه خاصیتی بود اکسیر ما را

<میلاد عرفان پور>


+ ای شهید،  ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای
دستی برآرو ما قبرستان نشینان عادات سخیف را بیرون بکش.
<شهید سید مرتضی آوینی>



بوی بهار وجود میدم،  در پس این باد های موسمی

و خدا بهانه پشت بهانه، برایمان می تراشد، که دل هایمان را به عطر بهار جانِ جان! ب آراییم.


+ آغاز ماه رجب، بهانه ـی برای آدمیت، مبارک.
+ باشد که بر این اولین بهانه خدا،  مته به خشخاش بزنیم.
+ التماس دعا. 



من بسیار آدم لاکی هستم، یعنی به ندرت اتفاق می افتد که شاید احساسات درونیم را بریزم کف دایره! و یا اینکه خیلی سخت گریه میکنم، نه که دل سنگی باشم!  نه! بغض می آید،  راه نفس را می گیرد! و بعد قورتش میدهم و سیر میشوم از هر چه گریه است!

اما ابتهاج عزیز شعری دارد که با خوندنش، سلول به سلول های تنم را به فریاد وا میدارد که از شدت انعکاس این شورش درونی،  جایی را دیگر برای لاکی بازی باقی نمیگذارد! می تراود و جریان می یابد، و قلیان میکند این حس درون! و از همه شدیدتر زمانی است که این شعر را دکتر اصفهانی بخواند... دیگر میشود سیل در سیل و جریان به جریان!  موج در موج به سوی رودخانه احساس.... و احساس میکنی که تمام وجودت خالی شده است و در این رودخانه ریخته و سبک میشوی از آن همه سنگینی سیراب شدن از بغض های فروخورده اعماق وجودت!




رکاب میزنم و با هر دور که می‌چرخد این رکاب، ناراحتی و حس های بد می ریزد،  آنهم در مسیری باشی که نه آدمیزادی حضور داشته باشد و نه شلوغی های گوشخراش و روح آزار شهری...
درختان به تو سلام میگویند و گندم های طلایی رنگ مزارع با رویی گشاده به تو خوش آمد بگویند و تو به کوه ها می نگری و در آن گوشه آسمان فیروزه ای به قول سهراب"یک فوج" پرنده سرخوش از مستی و دلدادگی نوای عشق را سر میدهند و تو فقط دلت غِنج میرود که اینقدر تند ِ تند رکاب بزنی و بال بگوشایی و در بزم عاشقانه این مستان آسمانی خودت را به باد بسپاری...
کم کم آفتاب از بودن در آسمان فیروزه ای خسته میشود و میخواهد در رختخواب غربی خویش سرش را زمین بگذارد و سرخ شود و آسمان در فراغ خورشید خانم کبود می شود... 
و من دوباره به شلوغی شهر بازگشتم...



یکی از علایقم داستان نویسی است، اما فقط برای خودم می نویسم. و جدیدا هم یکی از سوژه های داستان نویسی بنده،  کلمات کلیدی است که در وبلاگ ها قرار میدهند و من می‌نشینم و داستان می بافم از کلمات کلیدی و جملاتی را می بافم که سرتاسرش از کلمات کلیدی همان وبلاگ تشکیل شده است و میشود داستان آن وبلاگ...


+ ذهنم باز میشه با این کار :))



وقتی که خیال پرواز می کند ، یک سطر از روزمرگی ها را به روایت تصاویر ذهنی و عقلی می سازد و نقش می بندد بر کالبد جان و هر عابری را به فکر وا می دارد و هر کدام یک برداشت آزاد از یک روایت را به اقتضای فکرشان بر ذهن خویش بر می دارند و برای صاحب این خیال ها ، دغدغه ای ایجاد می نمایند و در میان همهمه ی صدا های خیالش ، زیر لب آرام می گوید : نمی دانم ! ، نمی دانم آیا هر وقت که مادر شدم، می توانم همچون مادر عزیز تر از جانم برای فرزندم مادری کنم ؟!

در میان همه گیرو گرفتاری های دغدغه ذهنی اش ، یک برگ از خاطرات ش را ورق می زند و با پیمودن مسیر های فراز و فرود زندگی ، به بخش های مختلفی از زندگی اش می رسد، همان هایی که ذهن هر عابری را به خود مشغول می سازد و بخش کنجکاویدن را در مغز فعال می کند و اما او ترجیح می دهد به بخش های سانسور شده که برسد ، چشم هایش را ببندد و با خیال روان خویش به بخش های دیگری برسد که نیاز به فریاد دارد، و برچسب یک من که سانسور نشد را بر آن می گزیند و شروع می کند به حرف زدن و نوشتن درباره آدم های این دور و برش، آدم های غریبه ای که رفتار و کردارشان بسیار ذهنش را مشغول کرده و ناخودآگاه او را مجبور می کنند که برایشان خیال را به پرواز در آورد، قدم هایش را محکم تر بر آسمان خیال بردارد و برسد به سرزمینی که عکس ها حرف می زنند! و عجیب دنیایی است سرزمین عکس های سخنگو . . .

او پریسا عسکری یا همان پری افسای، ملقب به پریساتیس، همان کسی است که گوشه ای از احساس ش را خواهد نوشت ، احساساتی که از خیال و روزمرگی ها و برداشت آزاد از روایات و ندانسته ها و بخش های سانسور نشده از آدم های دور و برش و از عشق ورزیدن ها به مادر و آرزوی مادر شدن به مثابه مادر خویش ... او می نویسد و همه ی همه اش را می پیچاند بر جان خاطرات و نقش می نگارد بر آفتاب عالم تاب و منعکس می شود ، شعاع نور آفتاب بر سنگ های فیروزه ای که زمینه نوشتار اوست و می سازد حرف هایی که فیروزه ایست . . .


+داستان فوق ، برگرفته از کلمات کلیدی وبلاگ فیروزه سیاه به آدرس (pary-afsay.blog.ir) می باشد.
+کلمات کلیدی دقیقا عین همان کلماتی است که به عنوان کلمات کلیدی ، صاحب وبلاگ برای وبلاگش قرار داده است. ( با رنگ قرمز ، در متن داستان وبلاگ مشخص است)
+ :)



یعنی گاهی، ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند که کاملا حس بی حوصلگی رو بهت القا و تزریق کنند! و رسوب بشه روی بقیه حس های دیگه..

+ باد داره می وزه!

+هوا هم ابریه!

+خورشید هم رفته قایم شده اون پشت مشتا !

+ مهتاب هم که نداریم... 

+ستاره هم نداریم! 

++ مدتی هست هیچ چیزی نمیتونه بهم حس تازگی و با طراوت تزریق کنه!

++ کمی تفاوت، لطفا...



صفحات سایت
i> http://pnuna.avaxblog.com/
  • http://wp-theme.avaxblog.com/
  • http://niushaschool.avaxblog.com/
  • http://miiniikatahamii.avaxblog.com/
  • http://sheydaw-amirhoseiwn.avaxblog.com/
  • http://akhbar-irani.avaxblog.com/
  • http://tanzimekhanevadeh.avaxblog.com/